وجدان
در گذشتن و ماندن رازی است و در گریستن و خندیدن حقیقتی راز ماندن و خندیدن حقیقتا برای تو
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد سايه ها هميشه فروتن در زير پاي هر انساني جاي مي گيرند و مشکلات ، درد ها و رنج ها ي آن ها را به دوش مي کشند . و من ارباب و سنگ صبور اين سايه ها هستم . که تنها در قلعه ي تاريک خود فرمانروايي مي کنم.امروز دلگیرم از زندگی باشد تا فردای فردا من درکهکشان عشق به توغرقه وتوتنها ستارهء نورانی این کهکشان عظیم مرا ازرؤیاهای خود ترد کردی وتنها به اعماق کورشدهء امشب بر تارک آسمان از تو خواهم نوشت،با دستانی بلند خطی از دلتنگی ها را که زاده ی خیال من بود این حادثه تا کجا رسید،باوری سخت آغشته بر تردید....حقیقت پشت نگاهی بود که در تلاقی این دوفصل آرام خاموش گردید... امشب خواهم نوشت زندگی را.....واقعیتی که گم کرده بودم اکنون هنگامیست برای شروع.... من می پیچم به این زندگی تا با خود مرا به آسمان برد... عبوری ساده از سیاهی شب.....خورشید مرا منتظر است.... با طلوع سپیده ،این بار من ستاره خواهم شد....محو در نگاه تو.... می روم سنگین تر از این فاصله....خسته از بی رنگی این یک نگاه ..... بی قرار...اما به دل صبری عجیب دارم..... می روم در انتظار لحظه ها.............. برای رفتن بهانه ای نیست اما بهانه ی من رفتن است صبح خواهد شد وبه این کاسه ی آب ،آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم.............. در این تولد دوباره پشت و پناهم باش...... عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ فقط ميگه : تو مال مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه : توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه : باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه : هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه : دوستت دارم. همین چنان مهربانت یافتم که به تلافی یک عمر غفلت، عهد کردم که جز مهر تو مهر غیر را طلب نکنم و چنان بخشاینده که جز از تو از غیر چیزی نخواهم.... ای کسی که تنها تو خواستی پا به این دنیا گذارم مرا به عمق دریای دلت دعوت کن می خواهم دوباره متولد شوم.... یه مطلبی قبلا اینجا بود به خاطر یکی که اصلا باهاش موافق نبود پاکش کردم فقط به خاطر اووووووووووووووووووووووووووووون یه نفر والسلام........ روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم کاملا یادمه من حس عجیبی داشتم یه حس گنگ ،نه مشکل عجیبی توی زندگیم بود که بخوام با بازکردن وبلاگ با کسی درد دل کنم نه خیلی دانشمند و باسواد بودم که بخوام اطلاعاتم رو در اختیار دیگران بذارم ،فقط دلم میخواست بنویسم و این عطش چند وقته رو که جرات بروزش بهم دست نداده بود رو رفع کنم . حتی توی خودم نیازی به این نمی دیدم که کامنت دونی ام پر بشه هنوزم همینطورم . اصلا هم انتظار نداشتم هر جا رو من می خونم و دوست دارم اون ادم هم ملزم به اینه که بیاد و من رو بخونه ، هنوزم هیچوقت نشده برم لینکهای کسی رو جسنجو کنم ببینم اسم منم توش هست یا نه . الان که به این موضوع فکر می کنم می بینم با وجود تمام بدیهایی که میتونم داشه باشم یه حسن دارم حتی توی دنیای واقعی زندگیم ،اونم اینه که اصلا و ابدا انتظاراتم ازدیگران غیر معقول نبوده و نیست ، در واقع آدم بی توقعی نیستم ولی توقعاتم از دیگران خیلی منطقی و معقول بوده و یا حداقل خودم اینجور فکر می کنم ،یه جاهایی می تونم کاملا منطقی از خواسته های خودم بگذرم و بعد ها وقتی با کسی راجع به گذشتم صحبت می کنم می بینم طرف مقابلم داره شاخ در میاره که من از حق و خواسته ام چه طوری گذشته ام ولی خودم اکثر مواقع راحتم ،البته ناگفته نماند خیلی وقتها احساس کردم که دو تا گوش بلند مخملی دارم ها حتی در مقابل نزدیکترین افراد زندگیم ولی این احساس برایم خیلی دلنشین تر از اینه که کسی بهم بگه خیلی پرتوقعم و یا بی انصافم و یا خودخواهم. همونجوری که توی دنیای واقعی دنبال زرق و برق نیستم اینجا هم نبودم و نیستم ، همون جور که توی دنیای واقعی فقط آرامش میخوام اینجا هم همینطور ،همونجوری که توی دنیای واقعی به حداقلها راضی شده ام تا این دوروز دنیا آسایش فکری داشته باشم اینجا هم همینطور ،همونجوری که توی دنیای واقعی دوستی کردن رو دوست دارم اینجا هم همینطور ،همونجوری که توی دنیای واقعی اعتقادی ندارم که یه بار فلانی اومده خونه مون حالا منم باید یه بار دعوت کنه اینجا هم همینطور ،همونجوری که توی دنیای واقعی با همه اطرافیانم صادقانه برخورد می کنم اینجا هم همینطور ،همونجوری که توی دنیای واقعی رازی برای پنهان کردن ندارم اینجا هم همینطور ...... همونجوری که توی دنیای واقعی از اینکه به کسی دروغ بگم یا کسی بهم دروغ بگه بدم میاد اینجا هم همینطور ،همونجوری که توی دنیای واقعی از تظاهر کردن و قربون صدقه بیخود رفتن بدم میاد اینجا هم همینطور..... خدایا! تو را به راستی تو را به رستاخیز، مرا خراب کن ! که رستگاری دلم به دستکاری همین غم شبانه بسته است ...که فتح آشکار من به این شکست های بی بهانه بسته است من سلام بی جوابی بوده ام.....................طرح و اندود خوابی بوده ام زاده ی پایان روزمزین سبب.........................راه من یکسر گذشت از شهر شب چون ره از آغاز شب آغاز گشت..................لاجرم راهم همه در شب گذشت جون شبان بی ستاره قلب من تنهاست راه من پیداست پای من خسته است ...... ...... ...... در افق تاریخ کشور بزرگ ما ایران،از این ستارگان نورانی بسیار درخشیده اند.ستارگانی که هریک به نوبه ی خود بر تاریکی های غلیظ برآشفته و آفتاب عشق و عدالت و آزادی،گفتنیهای فراوان گفته اند.بنابراین طلوع سپیده در کشور شب مدیون نورافشانی کسانی است که مثل آتشفشان علیه یلدای خفقان شوریده اند. "دکتر علی شریعتی"یکی از نام آوران نامداری است که در سالهای سیاه جهل و استبداد درخشید.او همچون معماران متفکر انقلابی پیش از خود مانند "سید جمال الدین اسد آبادی"و "علامه اقبال لاهوری"به تجدید بنای اندیشه ی مذهبی همت گماشت.او مصداق آیه ی قرآن "ومن المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه" با خدا پیمان بست و لحظه ای از بیداری مردم و تاراندن ابرهای سیاه زر و زور تزویر باز نیستاد،تا آنکه به ملاقات پروردگارش شتافت و با گفته ها، اندیشه ها و نوشته هایش در جان و دل ما جاودانه شد. "دیری است مثل ستاره ها چمدانم را از شوق ماهیان و تنهایی خودم پر کرده ام، ولی مهلت نمیدهند که مثل کبوتری در شرم صبح پر بگشایم با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم اما ، من عاقبت از اینجا خواهم رفت پروانه ای که با شب می رفت این فال را برای دلم دید "در میان توفانها هم پیمان با قایقرانها گذشته از جان باید بگذشت از توفانها به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها که برفروزم آتشها در کوهستانها ......شب سیاه سفر کنیم ز تیره ره گذر کنیم" فرازی از وصیت زنده یاد دکتر علی شریعتی ....خدا را سپاس می گذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم،که بهترین شغل را در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و آگر این دست نداد، بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی و من از هجده سالگی کارم این هر دو ....و حماسه ام اینکه کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود جز دلم یا دماغم، کسی را و چیزی را نمی شناخت و فخرم اینکه در برابر هر مقتدر تر از خودم ، متکبر ترین بودم و در برابر هر ضعیفتر از خودم متواضعترین" حال دکتر شریعتی در میان ما نیست او به شهر خوبیها سفر کرده است.مثل ستاره ای که هزاران سال پیش بوده هنوز هم نورش ادامه دارد و تا سالها ادامه خواهد داشت. حالا در نبود این چنین انسانهایی زورمندان زراندوز در سرتا سر عالم نیرنگهای تازه ای را طراحی کرده اند تا تو یا فکر نکنی و یا به جای موج و دریا به مردابها بیاندیشی.مرداب هایی که به جای اقیانوس به تو نشان میدهند. با اندیشه او میتوان بر خاک خزان گام بهاری زد و شکفتن هزاران شکوفه ی تر و تازه را در باغچه ی دل خویش به باور نشست. " به برکت آن ستاره ی نورانی ابرهای سیاه جهل و نادانی از شما دور باد! در آخر مینویسم که دکتر چمران درباره ی شریعتی چه گفته: دکتر علی شریعتی به درجه ی بی نهایت قابل تقدیر است،آدمی را منقلب میکند روح را از قید و بند زمان و مکان آزاد کرده به ازلیت و ابدیت متصل می نماید.و در آسمانها به سیر و سیاحت میپردازد و زیباییهای عجیب و خلاق و سوزنده به آدمی نشان میدهد و ابعادی جدید و مبهوت کننده ی پر شکوه از خلقت به ما مینمایاند روحش شاد یادش گرامی باد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان.
اضطراب هاي بزرگ،غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن
لذت ها را به بندگان حقيرت بخش
و دردهاي عزيز را به جانم ريز
کهکشانی فرستادی که راه برعبورهرستارهء نورانی بسته وخود را ازچشمان او ربودی نمی دانم چه شد که آن عظمت روزهای عشقت
وعشقم به پایان رسید وتنها برای من خاطره های چه خوش وتلخ به یادگار دارد وتورا نمی دانم نمی دانم که حتی ذخیره ای ازخاطرات آن
روزها درمغزوفکرت باقی است یا نه که دیگرصدا ونبض قلبت را ازمن دریغ می داری به راستی چه پیش می آید که عشقی با آن حرارت
وگرمی رو به سردی وفراموشی گذارده و بازیگران این عشق به فرته ی نابودی و فراموشی می روند وتنها خاطرات تلخ وشیرین روزها،
خنجربه قلبهای خسته گذارده وحتی با سیب معرفت خنجرنفرت می خوری و کسی ازسردرون کهکشانی به آن زیبایی و فروغ خبری ندارد
واین تنهایی است که او را می پوساند و به انزوایی می کشاند که هیچ کس را رخصت ورود به آن نمی دهد وروز به روز ولحظه به لحظه
ستاره های درونی این کهکشان می میرند وتنها یادی ازاو شاید به جای ماند وتو را نمی دانم که چگونه می توانی آن روزهای شورمرا
فروگذاری وحتی با مرگ ستاره ها وکهکشان این زخم خورده درامان باشی ونه عذابی ونه دردی ازعشق برسینه گذاری نمی دانم وفقط
این جمله درذهن پتک می کوبد که عشق آمدنی بود نه آموختنی .
![]()
![]()
طلوع ميكند آن آفتاب پنهاني
ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلك دلم ميپرد نشانه چيست
شنيدهام كه ميآيد كسي به مهماني
كسي كه سبزتر از هزار بار بهار
كسي شگفت كسي آن چنان كه ميداني (قيصر امينپور )
![]()
![]()
![]()
![]()
احساس می کنم که مرا ، از عمق جاده های مه آلود ، یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او ، مثل عبور نور ،مثل عبور نوروز،مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید ،روزی که عابران خمیده ، یک لحظه وقت داشته باشند ، تا سربلند باشند
و آفتاب را،در آسمان ببینند،روزی که این قطار قدیمی ،در بستر موازی تکرار ،یک لحظه بی بهانه توقف کند،تا چشم های خسته ی خواب آلود،از پشت پنجره،تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند ،آن روز ،پرواز دستهای صمیمی،در جستجوی دوست آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز،روزی که نامه ها همه باز است،روزی که جای نامه و مهر و تمبر ، بال کبوتری را
امضا کنیم و مثل نامه ای بفرستیم ،صندوقهای پستی ،آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه،روزی که التماس گناه است و فطرت خدا ،در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند روزی که روی درها ،با خط ساده ای بنویسند :
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! " و زانوان خسته ی مغرور ، جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز،خواب و خیال باشند و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند ، لبخند بی دریغ ، لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روزبی چشمداشت بودن ِ لبخند قانون مهربانی است
روزی که شاعران ناچار نیستند ،در حجره های تنگ قوافی لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز از لای برگ های کتاب شعر پرواز می کنند و خواب در دهان مسلسلها خمیازه می کشد و کفشهای کهنه ی سربازی در کنج موزه های قدیمیبا تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان از باد پر شوند .
روزی که سبز ، زرد نباشد، گلها اجازه داشته باشند هر جا که دوست داشته باشند ،بشکفند
دلها اجازه داشته باشند هر جا نیاز داشته باشند ،بشکنند
آیینه حق نداشته باشد به چشم ها دروغ بگوید دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید
آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها پرچینی از خیال در دوردست حاشیه ی باغ می کشند که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید از جیب کودکان دبستانی روزی که باغ سبز الفبا روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


